helo aleykom
سلام بامزه ای بود نه؟
سلام
خوبین؟
عباداتتون قبول
من نمی دونم چرا واسه هیچ کدوم از این مراسم های مذبی اپ نمیکنم....نه که فکر کنید واسم اهمیت نداره ها...نه....اصلا بابا من یه دختر مذهبی ام اما نمیدونم چرا نمی شه.........
اخی فکر کنم این اخرین سلام تو این دوساله..........یعنی88و89دلم واسه این دوست مجازیم تنگ میشه......وبلاگمو میگم........ولی باید برم..ولی ان شاءالله بعدش با یه انرژی مضاعف برمیگردم
اومدم اینجا این اپ اخری رو بفرستم و برم.......اگر بار گران بودیم رفتیم....اگر نامهران بودیم رفتیم........ ولی بعدش برمیگردیم
بذارین یه کم حرف بزنم.......واسه کسی جدیدا حرف نزدم......رو دلم مونده
امسال سخت ترین روضه هایی بود که گرفتم.........نه به خاطر طولانی بودنش به خاطر حساسیت فصلیم....کسانی که دارن میدونن من چی میکشم........مدام ابریزش بینی...عطسه....خارش گلو........اوه اوه....این اخریه منو دیوونه میکنه........مهم ترین دلیل این حساسیت ها اینه که من تو بهار به دنیااومدم..... اردیبهشت......از زمانی هم که یادم مییومده داشتم.......یادم نمی ره بچه که بودم فوقالعاده از امپول می ترسیدم....وقتی حساسیتم شروع میشد به بابام میگفتم منو ببر امپول بزنم ولی خوب بشم....به خدا......اگر هم بخوام اینطوری نشوم باید پرهیز از یه سری مواد غذایی داشته باشم که خداییش پرهیزاش خیلی عذاب دهنده است چون شما فکر کن......شعله زرد نمیتونی بخوری به خاطر زعفرونش.....زولبیا بامیه هم به همین دلیل نمی شه........خربزه که تا بخوری بعدش خارش گلو شروع می شه........تازه ما کاشانی هم هستیم و همه ی کاشانی ها عاشق هندوانه هستن.....شما فکر کننین هندوانه خنک جلوتون باشه نتونین بخورین...وای عذابیه واسه خودش.........برادرم هم عاشق هنونه میشینه میخوره وای وای دلم اب میشه........تنها خوراکی که میتونم بخورم و مشکلی ندارم و دوسش هم دارم خیار سرکه اس.وای دهنم اب افتاد .....اینو خیلی دوس دارم بیشتر شبا میخوریم......حتما هم خیلی هاتون نمی دونین خیار سرکه چیه!این یکی از خوراکی های کاشونی هاست.......یه کاسه رو پر از سرکه میکنیم و کمی توش نمک میریزیم و خیار رو خورد میکنیم توش و میخوریم......کسانی که میونه شون باچیزای ترش خوبه حتما اینو دوس دارن.....وای دهنم اب افتاد......
اینو بگم ها من کاشونی نیستم پدرم متولد کاشانه....خوب قبلا اونجا زیاد می رفتم....خیلی شهر خوبیه...مردمی فوقالعاده مهربون داره ولی دیگه نزدیک به دو یا سه ساله که دیگه نمی روم .........ولی دیگه اون عشقی رو که اون زمان نسبت بهش داشتم ندارم چون درست سال پیش عمه رو از دست دادم....هر موقع می روم اونجا یاد و خاطرات عمه ام واسم زنده می شه و فوقالعاده ازار دهنده است.......اولش که به من نمیگفتن هی میگفتم عمه ت تو ای سی یو هستش واسش دعا کن......یادم می ره فرداش هم امتحان ترم اول فیزیک داشتم....درسم رو ول کرده بودم دعا میکردم......یهو دیدم همه از بیمارستان ومدن خونه....هیچ کس پیش عمه نموند.......گیج بودم ولی چون همه ناراحت بودن هیچی نگفتم......پنج دقیقه نشد که صدای زجه های بابام از تو اتاق بلند شد....اصلا باورم نمی شد بابام اونجوری گریه کنه.......دوویدم تو اتاق.....هی دیدم که مامان بزرگم بهش میگه خاله اینجوری نکن(اخه مامان و بابام دختر خاله پسر خاله ان)خاله ام هم باهام اومد تو اتاق برگشتم نگاش کردم گفتم: رفت؟؟؟؟یهو دیدم اشک از چشماش اومد و سرش رو به علامت مثبت تکون داد........تا اینطوری کرد شروع کردم جیغ کشیدن ........انقدر جیغ کشیدم که دیگه بابام غم خودشو یادش رفت اومد منو بغل کرد....هی اشکامو پاک میکرد و میگفت عمه ت راحت شد..هی بهش میگفتم عمه ام کو....باباعمه ام چی شد؟؟؟؟؟هی اشکامو پاک کرد و گفت عمه ت راحت شد..اخه درداش خیلی وحشتناک شده بود......چه روزای بدی بود.....عمه ام انقدر خوب بود که هرکی فهمید گریه اش میگرفت......یه دایی دارم 25سالشه....خیلی هم دوسش دارم........من تنها نشته بودم.....اومد پیشم تا دیدمش گفتم رضا عمه ام!انقدر تو بغل هم گریه کردیم......اون یکی داییم که از در که وارد شد بلند یلند گریه.....عجب روزای بدی بود....من تااون موقع کسی که برام خیلی عزیز باشه رو از دست نداده بودم..........واسم خیلی سنگین بود.......همش به یه جانگاه میکردم......یکی که مییومد پیشم انقدر صدام می کرد تا ناش میکردم میگفت گریه کن......با خودت اینجوری نکن ......گریه کن...خیلی سخته....خیلی امیدوارم واسه هیچ کسی پیش نیاد ولی اگه اومد امیدوارم خدا بهش صبر بده
ببخشید ناراحتتون کردم...........دلم گرفته بود
دلم واسه همتون تنگ می شه.........واسم خیلی دعا کنید......
اگه حرفی داشتین من تا اول مهر می ام و سر می زنم..........
التماس دعا
یاعلی....
عباداتتون قبول
من دیگه واقعا نمی خواستم بیام....یعنی نمی خواستم تا دوسال بیام
میخوام واسه این دوسال اخر تحصیل تو مدرسه خوب بخونم....میخوام با رتبه ی خوب قبول بشم و هزار تا میخوام دیگه...
ولی اومدم....میخوام حد اقل تو این شهریور اخرین پستام رو بفرستم....اخه از بس که خسته شدم تو این خونه
فقط بهترین سرگرمیم این شده که از صبح که پامیشم لحظه شماری کنم تا برنامه مورد علاقه ام تو رادیو شروع بشه......واقعا عجب برنامه های قشگی تو رادیو داره ......به نظرم بهتر از تلویزیونه.
صبح که پامیشم(البته نزدیک ظهر که پامیشم)
تا اتاقم رو جمع کنم می شه موقع اذانه............ نمازم رو می خونم قرانم رو می خونم دیگه می شه تا 2:30تا2:45کارم تموم می شه.....دختر خاله ام که خونشون طبقه دوم ماست می یاد خونه مون یه دوسه ساعتی با هم حرف می زنم البته بیشتر تو سر کله هم می زنیم تا حرف بزنیم
تا می شه 4:30بابام و برادرم که از سر کار می یان اون می ره منم می شینم تا "نفس عمیق" شروع بشه.....راسی بگم نفس عمیق چیه یه برنامه تو رادریو جوانه که راس ساعت 5 شروع می شه تا6:30
اگه در باره ی موضوشون حرفی داشته باشم زنگ می زنم و نظرم رو می گم.......وای وای یه بار صدام پخش شد......مرده بودم از خنده .........خیلی صدام بچه ساله...............اصلا قیافه ام هم بچه ساله........من الان 17سالمه ولی همه فکر میکنن من ته ته اش 14سالمه...........انقدر هم از این موضوع ناراحتم که خدا می دونه......چند روز پیشا رفته بودم عطر بخرم ....هر عطری که میگفتم واسم بیاره تا می خواس بده من می گفت بیا عمو جون..........آی من حرصم می گرفت..........اخر می خواستم بگم: اقا عمو باباته .........انقدر به من نگو عمو جون .......![]()
![]()
![]()
خیلی از این اتفاقات برام پیش می یاد
اره داشتم می گفتم نفس عمیق که تموم می شه یه کم دراز میکشم تا 7 که ماه عسل رو ببینم بعدشم افطار و فیلما رو هم که می بینم تا 11:30تموم که شد حالا نوبت آشپزخونه است که باید تمیزش کنم.....انقدر سر این با مامانم دعوا داریم که خدا می دونه....هر شب هر شب می گه امشب نوبت تو هستا.......میگم مامان دیشب که با من بود..........می گه نه امشب هم با توهست من از صبح تا شب تمیز می کنم شبا مال توهستش........میگم اخه از صبح که کسی چیزی نمی خوره که شما تمیز کنی ....می گه بالا خره
اره ....اشپزخونه که تموم شد دیگه نزدیکای برنامه1+1رادیو می شه دیگه اونم گوش می دم تا خوابم ببره
این شده زندگی روتین من........واقعا خسته کنندس.......هر روز که بابام منو می بینه می گه تو چته؟(اخه من کلا بچه پر شر و شوری ام ....از اونام که بقیه رو بخندونم و سر به سر کسی بذارم و اینا)می گم حوصله ام سر رفته می گه خوب چیکار می خوای بکنی.....بش می گم منو ببر سینما می گه باشه قربونش برم از اول مرداد قراره منو ببره سینما
حالا که می بره خدا داند........
الان دیگه اصلا حوصله اون اپ زیادارو ندارم اخه هنوز به ایمیلم سر نزدم فک کنم نزدیک 200ایمیل جدید دارم ان شاءالله اگر عمری بود فردا می فرستم
خوب من برم دگه
فعلا یا حق![]()

